بلاگ

استاد از دیدگاه شما

دلنوشته های حاج قاسم هاشمی در وصف علامه سعادت ملوک تابش

 

 

🕌*حديث ناب از رسول اكرم (ص)* 🕌
*نگاه كردن به على عبادت است*
*به ياد ايشان بودن عبادت است*
*وايمان بنده اى جُزبا ولايت او*
*وبرائت ازدشمنان اوپذيرُفته*
*نمى شود*
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
*(درس)*
*چومهمان شُد(على)بزم وفارا*
*كرامتخانهٔ فوز خُدارا*
*زلوح فرق خونينش نخواندى*
*مگر درس غريب كربلا را*
☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️
*(شعر ازعلامه تابش)*
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
*على را از لب تابش شنيدى؟*
*چه ديدى:تاكه ازمن مى شنيدى*
🙏
*على عاليست اگر از اوشنيدى*
*بمن سرمايه شُد: از من شنيدى*
🙏
*به نامش بارها سوگند خوردم*
*كه جنس بنجُلم را خوب فروختم*
🙏
*به تابش من كه كسبُ كارنديدم*
*شناختى از(على)داشت من نداشتم*
🙏
*(على)سالها بفكرآن شبش بود*
*زلوح فرق خونينش نخواندى*
🙏
*زمانى فرق مولا را شكافتند*
*شنيدى(فُزُتُ وربّ الكعبه)گُفتند*
🙏
*كرامتخانهٔ فوز خُداوند*
*عدالت را درآن شب سر بُريدند*
🙏
*(على)ديگربه عالم كس نگردد*
*كه پيغمبر بجايش برگُزيند*
🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏
*اِلتماس دُعا ازشما عزيزان دِل دارم*
*شب جُمعه بياد اموات ازما وشما*
*به ويژه(علامه تابش)باشيدوبخوانيد*
*حمدُسه سوره باچهارده صلوات*
*بر مُحمدُ آل مُحمد(ص)*
*پنج شنبه تاريخ ١٤٠٤/٩/٦*

 

 

 

🕌*حدیث ناب از رسول اكرم ص*🕌
*خُداوند باخشم فاطمه به خشم*
*مى آيد،وبا خُشنودى آن خُشنود*
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
*ازخانهٔ تو بوی مُحمد بالد*
*آهنگ نجيب عشق احمد بالد*
*آنگونه شكُفته پاكى ازبام درش*
*كز هرجهتش پيام سرمد بالد*
*☝️((شعرازعلامه تابش))☝️*
*شهادت حضرت فاطمه(س)تسليّت*
▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️
*خبر دادندملائك صف ببنديد*
*ببينيد در زمين ماتم به پاشُد*
▪️
*شما هم درعزا شركت نمائيد*
*كه(زهرا)از زمينيان نباشد*
▪️
*به آن بيت مُقدس خود رسانديد*
*نصيب يك بارشود:حاجت بگيريد*
▪️
*طواف خانهٔ زهرا که داشتيد*
*(على)تنهاست درآغوشش بگيريد*
▪️
*به فُطروس هم بگوئيد:تابيآيد*
*از آن ماتم سرا حاجت بگيرد*
▪️
*اودست خالى ازآنجا برنگردد*
*پر پرواز به خود ازنو ببيند*
▪️
*هزار افسوس كه حُرمت راشكستند*
*تجاوز درحريم خانه داشتند*
▪️
*بگوتابش از آن خانه چه ديدى؟*
*كه آهنگ نجيب عشق سرودى*
▪️
*سرودىُ چراتو برشگفتى؟*
*خبراز ميخُ درب سينه داشتى؟*
▪️
*به هرسالى همين ايّام كه بودى*
*همه اشك بودُ آهُ ناله داشتى*
☝️
*به هرجا نامى از زهرا شنيدى*
*سلامش را تو دست برسينه دادى*
▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️
*اِلتماس دُعاشب جُمعه بياد اموات*
*ازماوشما به ويژه(علامه تابش)راياد*
*كُنيم وبخوانيم حمدُسه سوره*
*باچهارده صلوات برمُحمدُآل*
*آل مُحمد(ص)*

 

 

 

🕌*حديث ناب از رسول اكرم(ص)*🕌
*فاطمه پاره تن،نورچشم،وميوه دل*
*من است*
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
*خود صورت شاهد ازل فاطمه است*
*تفسیر جمال بی مثال فاطمه است*
*آيينهٔ حق نماکه بشنیدستی*
*درگُلشن ذات لم يزل فاطمه است*
*☝️((شعر ازعلامه تابش))☝️*
▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️
*ببين تابش كه از(زهرا)چه گُفته*
*به تفسير جمالش اونوشته*
🙏
*اگر (زهرا) به اين عالم نباشه*
*يقين دارم كه دين كامِل نباشه*
☝️
*او (زهرا) را بخوبى مى شناخته*
*به مثلش آيينهٔ راستگونباشه*
☝️
*نگاهش رابه آيينه ديده دوخته*
*نبسته چشم خود:تا سير نگشته*
☝️
*به پاى صُحبت اش هركس بشينه*
*همه لذت: كه از او گُفته باشه*
☝️
*به (زهرا) هركسى وابسته باشه*
*بهشتُ گُلشنش را داشته باشه*
▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️
*اِلتماس دُعا:شب جُمعه بياداموات*
*ازماوشماو(علامه تابش)بخوانيد*
*حمدُسه سوره باچهارده صلوات*
*برمُحمدُآل مُحمد(ص)خُداوند*
*قبول كُندانشإالله*
*((تاريخ ١٤٠٤/٨/٢٢))*

 

 

 

🖤*حديث ناب از رسول اكرم(ص)*🖤
*اوّلين كسى كه داخل بهشت مى شود*
*فاطمهٔ من است*
*بحارُالانوارج٤٣ص٤٤*
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
*باعطرقدمهاى تو خو كرده بقيع*
*وز اشك تو كسب آبرو كرده بقيع*
*ناليده زبس ناى تودرخلوت او*
*خونابهٔ ناله درگلو کرده بقیع*
*(سروده ا ی از علامه تابش)*
▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️
*خواست همه دوستاران حضرت*
*فاطمه(س)بفهمندچه شُد*
*بعدشهادت حضرت رسول اكرم*
*خواست مرحوم تابش هم همين بود*
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
*بعد ازفوت پدر آسوده بودى؟*
*وصيت كرد: عمل درآن توديدى؟*
🖤
*به جُز ازخون دل چيزى توخوردى؟*
*چه بد ديدى طلب مرگ نمودى؟*
🖤
*به هرجا درب چوبى را كه ديدى*
*تو درد سينه ات را تازه ديدى؟*
🖤
*على را باخبر ازخود نكردى*
*تو از دردّت به او چيزى نگُفتى؟*
🖤
*علی را: فاطمه تنها گُذاشتى؟*
*امامت را بدست كه سپُردى؟*
🖤
*به نامرد، مردُمانى غيرخودى؟*
*ميان گله ی گُرگها گُذاشتى؟*
🖤
*شبانه دفن خود را خواسته بودى*
*كه نااهلان كنار خودنبينى؟*
🖤
*توقبربى نشان درخواست نمودى*
*كه بدخواهان خودرا بازنبينى؟*
🖤
*على شبها كنار خود كه ديدى*
*سپهسالار لشكر را خميدى*
🖤
*بقيع را باقدومت زنده كردى*
*او ارزش داشت:به آن افزوده كردى*
🖤
*بقيع را پاره اى ازخاك نبينى*
*بقيع درقلب ماست درخاك نبينى*
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
*اِلتماس دُعاشب جُمعه بياد اموات*
*به ويژه مرحوم(علامه تابش)*
*بخوانيد حمدُسه سوره چهارده*
*صلوات برمُحمدُآل مُحمد(ص)*
*پنج شنبه تاريخ ١٤٠٤/٨/١٥*

 

 

 

 

 

 

خاطره ای در باب علامه تابش از زبان استاد آصف فکرت 

 

یاد دوست ادیب و دانشمند استاد سعادتملوک تابش

بوی خوش، یادهای خوش را در ذهنم تابنده تر می سازد.  بوی هر گلی خاطره ای را بیدار می کند. گاهی نکهتی است که هرگز از یادم نمی رود، اگرچه بوی گلی نباشد؛ مانند بوی آن گلابی که همین اکنون بردن نام آن هم مشام و ضمیرم را معطرو روشن می سازد. گلابیی که شادروان آقا محمد مهدی به دستم داد؛ آن هم با چه محبّتی! پنداری که همین دیروز بود، هرچند که بیش از نیم قرن می گذرد.  دم دالانچه همدیگر را دیدیم؛ درست برابر طاقی که در آن دالانچه بود، نرسیده به زینه ها و نزدیک میان سرا یا، به قول تهرانی ها، صحن حیاط.  اگرچه آقامحمد مهدی کوتاه قد و لاغر اندام بود، من از عصای دست او هم کوتاهتر بودم. پنج سالم بود و لاغر و نحیف نیز بودم. قدم به کنار طاق دالانچه می رسید. آقا محمد مهدی خم شد و خم شد تا صورت مهربان و ریش کوتاه و سفیدش را در برابر صورتم دیدم. آن وقت ناکی را که در دست داشت با لبخند محبّت آمیزی به من تعارف کرد. می دانید  که ما هراتیان گلابی کوچک را ناک می گوییم و نوع بزرگ آن را امرود. اصلاَ این دو فرق دارند. امرود بزرگ و ملایم و پرآب است  و ناک خـُرد و زرد رنگ و تـُرد و خوشبوی. به خاطر همین خـُردی و خوشبویی بزرگان ناک به دست داشتند حتی در نقاشیها و میناتور های قدیمی هم این موضوع را می توانیم دید.  بعضی هم گلی یا سیب سرخی یا دستمبو یا دست انبویی به دست داشتند. ناک هراتی بوی لطیف و خوشی داشت. نکهت آن با رنگ زرد لیمویی و تردی شکرآمیز آن بهم آمیخته بود و تبسم مهربانانۀ آقا محمد مهدی هم در ذهن کودکانۀ من به  اندازۀ ناکی که به من بخشیده بود شیرین بود؛ اصلاَ آن هم از اجزای شیرین و خوشبوی آن گلابی یا ناک بود.

آقا محمد مهدی خوش سخن بود و به گفتۀ هراتیان دهنی گرم داشت؛ صدها داستان نغز و شیرین از گذشته ها به یادش بود؛ داستانهای بسیار، که هرگز نشد قصه ای را بیش از یک بار ازو شنیده باشم، مگر اینکه ماجرای شنیده ای را از او می خواستند که باز بگوید. از فرزندان او در آن روزها تنها نام محمود را می شنیدم، که بعدها در جوانی محمود فرقانی شد. در تجوید و قرائت به مقام استادی رسید. یادم هست که در سال ۱۳۴۶ که به هرات آمدم با او مصاحبه ای داشتم و چند نمونه از قرائت او و شاگردانش را ضبط کردم و به رادیوکابل بردم. استاد محمود فرقانی بعدها در مشهد حلقۀ درس قرائت و تجوید داشت و شاگردان بسیار تربیت کرد که بیشتر آنان از قاریان معروف زمان خویش شدند. به ده سالگی که رسیدم دانستم که آقا محمد مهدی پسر دیگری نیز داشت که از من خیلی خـُردتر بود و اورا ملوک صدا می کردند. این نام برای من در آن سن و سال عجیب می نمود و پذیرفتنی نبود. سالها بعد دریافتم که صورت درست نام او سعادت ملوک است.  سعادتملوک را بسیار کم می دیدم. هم سن و سال نبودیم که همبازی شویم و خانه های ما هم بسیار دور ازهم بود. آنان در بیرون شهر در حدود بادمرغان در خانه ای ییلاقی زندگی می کردند. خانه های ییلاقی را در هرات آن روزها کوتی می گفتند.   دیگر آقا محمد مهدی را کم می دیدم. ناتوان و خانه نشین شده و بینایی خویش را  از دست داده بود. گاهی، مثلاَ هفته ای یا دو هفته یک بار آن مرحوم را همیشه دست در دست فرزند مهربانش سعادتملوک می دیدم. گفتی وظیفۀ خطیری به او سپرده بودند. عصای دست پدر شده بود و کارش را بسیار با دقت و محبت انجام می داد. ازآن پس، آن پدر و  پسر را که می دیدم، سعی می کردم پنهان شوم. خجالت می کشیدم؛ غصّه می خوردم حتی می ترسیدم. هرگز پیش نمی رفتم.

 سالها گذشت. در سال ۱۳۴۸ که  مدت یک سال معلم  فارسی در لیسه یا دبیرستان جامی هرات بودم، سعادتملوک را هرروز می دیدم که در کلاس دوازدهم آن لیسه نشسته بود. فکر می کنم همان سالها تخلص تابش را برگزیده بود. جاذبۀ آن نوجوان با وقار مرا به سوی او کشانید. الفتی و محبتی میان ما پدید آمد که ماندگار شد.

پنج سال گذشت. سعادتملوک تابش را در کابل دیدم. سال ۱۳۵۳ خورشیدی بود. فکر می کنم  آخرین سال دانشگاه را می گذرانید. تابش را هفته ای دوسه بار در راه می دیدم. خانۀ یکی از خویشاوندان که تابش با آنان پیوند یافته بود، در انتهای خیابان خانۀ ما واقع شده بود؛ در فاصلۀ میان قلعۀ موسی و قلعۀ فتح الله. در آن سال تابش جوانی بانشاط و سرزنده و با طراوت بود. اگر اشعار تاریخ دار آن سالها را داشته باشید، آن طراوت و نشاط را در شعر او خواهید دید.

دریغا که ناگهان پیشامدی ناگوار دلش را شکست و طبعش را افسرد و آن طراوتش پژمردگی گرفت. پیشامدی چنان ناگوار که مویش را سپید ساخت. بیداد زمان و آزمندی اهل زمانه دلش  را به سختی شکست چنانکه این بیت زبان حال او شد:

 شکسته دل تر از آن ساغربلورینم

که در میانۀ خارا کنی ز دست رها

گفتی از آن پس سعادتملوک تابش بر آن شد تا مسیح وار قدم به وادی تجرّد نهد و ازآن وادی پای بیرون نگذارد.

تابش که جوانی پرمایه و روشن و استخواندار بود، با همۀ دلشکستگی از ورطۀ آزمون به سلامت گذشت؛ خود را نباخت و با همۀ دلشکستگیها به کسب دانش و فضیلت همّت گماشت. در گسترش دانش و فرهنگ کوششی خستگی ناپذیر داشت. با همه فروتنی که نشان می داد به زودی از برگزیدگان ونخبگان عرصۀ دانش و فرهنگ شد.

الفت و دوستی نزدیک میان ما در سال ۱۳۶۱ برقرار شد. گفتی کلید باغچۀ آن ناکها یا گلابیهای  خوشبوی را آورده بود؛ همان گلابیهای خوشبوی که یکی ازآنها را پدر بزرگوارش با دست پر محبت خویش به من، که کودکی پنج ساله بودم، بخشیده بود. اکنون گفتی سعادتملوک تابش می خواست تا در ِ آن باغچه را برویم بگشاید و یکی یکی، به تدریج و با محبت، به من ارمغان آورد. هژده سال آزگار که با هم در ایران بودیم، از محبت بزرگوارانۀ او برخوردار بودم. گفتی پیوسته نگران بود که چسان و با چه بهانه ای عنایتی و محبتی داشته باشد.

هنوز گل یاد مهر و محبتهای آن سالهایش، به گفتۀ شادروان فریدون مشیری، در نهانخانۀ جانم می درخشد و با آن عطر صد خاطره می پیچد و باغ صد خاطره می خندد. محبتها و عنایتهایش فراوان بود، ولی از میان آنها به یکی اشاره می کنم به مناسبتی که میان همۀ ما مشترک است:

آدمی را از مرگ گزیری و گریزی نیست، ولی دلازارترین و جانسوزترین مرگها مرگ مادر است. مرگ شهیدانۀ مادرم در مشهد خراسان به سال ۱۳۶۵ چنان بیچاره ام ساخته بود که ناگهان در چهل سالگی خود را ناتوان، همانند کودکی درمانده و بی پناه و از همه جا رانده، یافتم. با آنکه اقوام و خویشاوندان و دوستان بزرگوارانه به غمشریکی و همدردی شتافتند و گلیم عزا گستردند و به رتق و فتق امور همت گماشتند، سخت احساس تنهایی می کردم. دل آزرده و هراسان در آتش بی همزبانی می سوختم. گفتی آنهمه رفت و آمدها و آن جمعیت دلسوز و غمشریک را از دور نظاره گر، و خود در آتش سوزان نشسته، بودم. تابش به دادم رسید و با دردآشنایی و دانستن زبان دل، مرهمگذار دل آزرده ام گشت. روانشناسانه به آرامش بخشی روحم پرداخت و انواع محبتها نثارم ساخت. در خانه و کوی و گورستان و ماتمکده و مسجد در کنارم ماند، تا آنکه اطمینان یافت که توانسته مرهمی شفابخش بر جراحتم بگذارد.

برای پرهیز از اطناب، سطری از طوماری نوشتم. دریغا که، در این گیرودار زندگی مادّی، اکنون یافتن و دیدن چنین دوستانی، از استثناآت که بگذریم، در حکم یافتن سیمرغ و کیمیاست : گر تو دیدی سلام ما برسان!

استاد سعادتملوک تابش شاعر، نویسنده، آموزگار، اندیشمند و خطیبی والامقام بود. از محاسن او یکی این بود که فیض و برکت او، بدون خودنمایی و فضل فروشی، به جوانان می رسید. رفتارش سرمشق  دیگران می شد و لاجرم هریک از حاضران محضر او را برخوردار از فضیلتی می دیدی.

 انجمنهای  متعددی با هدف آموزش و ارتقاء سطح فکر جوانان تأسیس کرد و دراین راه همیشه موفق بود.  در کنار دانش اندوزی و تعلیم، تهذیب فرهنگ و اخلاق جوانان بیش از هر موضوعی مدّ نظرش بود.

به آراستگی و پاکیزگی جامه می پوشید. مهمان نواز بود. از پذیرایی او لذت می بردی. دلبستۀ گل پروری بود. گفتی گلها نیز زبان محبت او را می دانستند. گلدانهای خانۀ او بیش از هر گلدان دیگری گل و برگ و طراوت داشتند. از هرکتابی که تازه به بازار می آمد و سزاوار نگهداری در کتابخانه بود، نسخه ای می خرید و کتابخانه ای غنی و اکادمیک داشت.

هنرش به شعر و نویسندگی محدود نمی شد. خطیب و سخنوری ماهر بود. با وقار و شمرده شمرده و فصیح سخن می گفت. رسام و نقاش زبردستی بود. تابلوهای بسیار زیبای گل و برگ و مناظر طبیعی آفرید.  ای کاش ارادتمندان و دوستان تابش در هرات گزارش و تصاویری از تابلوهای نقاشی و رسامی او نیز تهیه کنند و به نشر بسپارند.

پدر و مادر را به اعلی درجه بزرگ می داشت و محترم می شمرد. از پدر به حرمتی نقل قول می کرد که از فیلسوفی بزرگ روایت می نمود، و از مادر با چنان باور و اطمینانی حکایت می کرد که باور و حرمتش را از استواری بیانش در می یافتی.

به برادران و خواهرانش وفادارانه و فداکارانه می رسید.  شنیدم که مرگ نابهنگام برادرزادۀ تحصیلیافته و نوجوانش سخت سوگوارش ساخته بود.

خورشیدی بود در آسمان فرهنگ هرات که زود نشست. کاهش تابش این خورشید دوستان او را سرمازده و افسرده ساخت. و می دانی که چه دشوار است در سوگ دوستی فاضلتر و کمسالتر از خویش چیزی نوشتن؟

 روان استاد سعادتملوک تابش شاد و قرین روانهای و پاکان نیکان باد.

شهر اتاوا – ۱۲ اکتوبر ۲۰۱۰

آصف فکرت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *